نویسنده جوان

نویسنده رمان

نویسنده جوان

نویسنده رمان

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۵/۱۵
    1984

رویاهای ویران شده

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۰۲ ب.ظ
چشمان کوچک و تیله ای دخترک، مجذوب تصویر رنگارنگی شد که پشت ویترین مغازه نقاشی شده بود. دلش لرزید؛ پاهایش ایستاد. 
دست دراز کرد تا سهمی داشته باشد از این سرگرمی شیرین کودکانه. از این سرگرمی ای که جعبه ی مداد رنگی دفتر خاطراتش می شد. دست دراز کرد تا دستانِ کوچکش نوازشگر موهایِ بهم زنجیر شده ی عروسکی باشد که هم قد و قواره یِ خودش بود.
سرش را به طرف مادرش چرخاند. مادر لحظه ای به برچسب روی عروسک و سپس، به چند اسکناس لوله شده ی کیفش، که تمام دارایی دنیای دو نفره شان بود انداخت. نمی توانست عروسک را برایش بخرد.
گونه های دخترک با دیدن صورت شرمسار مادرش، به سرعت خیس شد. او همه چیز را فهمیده بود. با چشمانی که غباری از اشک پیش رو داشت و حتی لحظه ای مجال باز نگه داشتن پیدا نمی کرد برای آخرین بار عروسک ها را از نظر گذراند. ناگهان دست مادرش را رها کرد و به سویی دوید. مادر می خواست او را در آغوش بکشد، بوسه ای تقدیمش کند تا آرام شود. اما دیگر دیر شده بود.
اکنون دنیای آن دختر را، نه آن عروسک های ریز و درشت و رنگارنگ می سازد نه آغوش مادر. دیگر او پشت ویترین هیچ مغازه ای با حسرت نمی ایستد. دخترک اکنون، وقتی میان آهن پاره های پشت چراغ قرمز بالا و پایین می رود، تنها یک آرزو دارد. که زمان های این زمانه بی رحم، دوباره به عقب بازگردد.
  • مهدی کاشانی زاده

نظرات  (۲)

چه تلخ:-(
خودتون نوشتین؟! خیلی زیباست.
پاسخ:
بله دیگه...
شما مگه از دنبال کننده های وبلاگ نیستید؟
اگه بودید این سوالو نمی پرسیدید :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی